|
تاريخچه زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله و تحليل سخنانى از آن حضرت
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين بارىء الخلائق اجمعين و الصلوة و السلام على عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين.اعوذ بالله من الشيطان الرجيم:
لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم . (1)
روز ولادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و همچنين روز ولادت امام ششم امام صادق عليه السلام است.امروز براى ما شيعيان قهرا روزى است كه عيد مضاعف است چون دو عيد است،دو ولادت بزرگ در اين روز واقع شده است.ولى يك گلايه ازخودمان نمىشود نكرد و آن اينكه با اينكه از نظر ما از آن جهت كه مسلمان هستيم اين روز روز ولادت پيغمبر اكرم است و از آن جهت كه مسلمان شيعه هستيم روز ولادت امام صادق است،ولى ابراز احساساتى كه ما مردم شيعه در اين روز به خرج مىدهيم نه با ابراز احساساتى كه مسيحيان در ولادت مسيح به خرج مىدهند برابرى مىكند(و بلكه تناسب هم ندارد)و نه با ابراز احساساتى كه دنياى تسنن در همين روزها به مناسبت ولادت رسول اكرم مىكند.مىدانيد كه دنياى مسيحيت در ولادت مسيح چندين روز عيد رسمى خود را مىگيرد به طورى كه آثارش در ميان ما مسلمين هم ظاهر مىشود،و دنياى تسنن هم طولانىترين عيدى كه براى خود مىگيرد كه تقريبا با عيد نوروز ما ايرانيها برابرى مىكند،همان ولادت رسول اكرم است كه تعطيل چند روزه دارند و عيد چند روزه است.البته آنها روز دوازدهم ربيع الاول يعنى پنج روز قبل از روز هفدهم را كه ما عيد مىگيريم روز ولادت رسول اكرم مىدانند،ولى عيد آنها از روز دوازدهم شروع مىشود و ظاهرا تا پنج روز بعد از هفدهم ادامه پيدا مىكند.آنچه براى ما عيد نوروز يعنى يك عيد عمومى طولانى است،در دنياى تسنن همان ايام ولادت رسول خداست.ولى در ميان ما شيعيانـكه عرض كردم اين گله را از خودمان نمىشود نكردـولادت رسول خدا مىآيد و مىگذرد و بسيارى از مردم ما احساس نمىكنند كه چنين روزى هم بر آنها گذشت.و اگر تنها،مسأله تعطيل رسمى و تعطيل شدن بانكها و بيكار شدن كارمندان ادارى نبود،اساسا كوچكترين احساسى در جامعه ما رخ نمىداد،با اينكه عيد مضاعف است.حالا اسم اين را چه مىشود گذاشت،من نمىدانم .
امروز من قصد دارم يك بحث خيلى مختصر درباره تاريخچه رسول اكرم در حدى كه براى جوانان دانش آموز و احيانا بعضى از دانشجويان كه در اين زمينه اطلاعات كمى دارند مفيد باشد كنم،بعد سخن خودم را اختصاص بدهم به قسمتى از كلمات رسول اكرم و تفسير بعضى از سخنان آن بزرگوار.
ولادت و دوران كودكى
ولادت پيغمبر اكرم به اتفاق شيعه و سنى در ماه ربيع الاول است،گو اينكه اهل تسنن بيشتر روز دوازدهم را گفتهاند و شيعه بيشتر روز هفدهم را،به استثناى شيخ كلينى صاحب كتاب كافى كه ايشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مىدانند.رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است؟در فصل بهار.در السيرة الحلبية مىنويسد:«ولد فى فصل الربيع»در فصل ربيع به دنيا آمد.بعضى از دانشمندان امروز حساب كردهاند تا ببينند روز ولادت رسول اكرم با چه روزى از ايام ماههاى شمسى منطبق مىشود،به اين نتيجه رسيدهاند كه دوازدهم ربيع آن سال مطابق مىشود با بيستم آوريل،و بيستم آوريل مطابق است با سى و يكم فروردين.و قهرا هفدهم ربيع مطابق مىشود با پنجم اردبيهشت.پس قدر مسلم اين است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنيا آمده است حال يا سى و يكم فروردين يا پنجم اردبيهشت.در چه روزى از ايام هفته به دنيا آمده است؟شيعه معتقد است كه در روز جمعه به دنيا آمدهاند،اهل تسنن بيشتر گفتهاند در روز دوشنبه.در چه ساعتى از شبانه روز به دنيا آمدهاند؟شايد اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنيا آمدهاند،در بين الطلوعين.
تاريخچه رسول اكرم تاريخچه عجيبى است.پدر بزرگوارشان عبد الله بن عبد المطلب است.او پسر بسيار رشيد و برازندهاى است كه حالا داستان آن مسأله نذر ذبحش و اين حرفها بماند .عبد الله جوان،جوانى بود كه در همه مكه مىدرخشيد.جوانى بود بسيار زيبا،بسيار رشيد،بسيار مؤدب،بسيار معقول كه دختران مكه آرزوى همسرى او را داشتند.او با مخدره آمنه دختر وهب كه از فاميل نزديك آنها به شمار مىآيد،ازدواج مىكند.در حدود چهل روز بيشتر از زفافش نمىگذرد كه به عزم مسافرت به شام و سوريه از مكه خارج مىشود و ظاهرا سفر،سفر بازرگانى بوده است.در برگشتن به مدينه مىآيد كه خويشاوندان مادر او در آنجا بودند،و در مدينه وفات مىكند.عبد الله در وقتى وفات مىكند كه پيغمبر اكرم هنوز در رحم مادر است.محمد صلى الله عليه و آله يتيم به دنيا مىآيد يعنى پدر از سرش رفته است.به رسم آن وقت عرب،براى تربيت كودك لازم مىدانستند كه بچه را به مرضعه بدهند تا به باديه ببرد و در آنجا به او شير بدهد.حليمه سعديه(حليمه،زنى از قبيله بنى سعد)از باديه به مدينه مىآيد كه آن هم داستان مفصلى دارد.اين طفل نصيب او مىشود كه خود حليمه و شوهرش داستانها نقل مىكنند كه از روزى كه اين كودك پا به خانه ما گذاشت،گويى بركت از زمين و آسمان بر خانه ما مىباريد .اين كودك تا سن چهار سالگى دور از مادر و دور از جد و خويشاوندان و دور از شهر مكه،در باديه در ميان باديه نشينان،پيش دايه زندگى مىكند.در سن چهار سالگى!194 او را از دايه مىگيرند.مادر مهربان،اين بچه را در دامن خود مىگيرد.حال شما آمنه را در نظر بگيريد :زنى كه شوهرى محبوب و به اصطلاح شوهر ايدهآلى داشته است به نام عبد الله كه آن شبى كه با او ازدواج مىكند به همه دختران مكه افتخار مىكند كه اين افتخار بزرگ نصيب من شده است،هنوز بچه در رحمش است كه اين شوهر را از دست مىدهد.براى زنى كه علاقه وافر به شوهر خود دارد،بديهى است كه بچه براى او يك يادگار بسيار بزرگ از شوهر عزيز و محبوبش است،خصوصا اگر اين بچه پسر باشد.آمنه تمام آرزوهاى خود در عبد الله را[در]اين كودك خردسال مىبيند.او هم كه ديگر شوهر نمىكند.
جناب عبد المطلب پدر بزرگ رسول خدا،علاوه بر آمنه،متكفل اين كودك كوچك هم هست.قوم و خويشهاى آمنه در مدينه بودند.آمنه از عبد المطلب اجازه مىگيرد كه سفرى براى ديدار خويشاوندانش به مدينه برود و اين كودك را هم با خودش ببرد.همراه كنيزى كه داشت به نام ام ايمن با قافله حركت مىكند.به مدينه مىرود و ديدار دوستان را انجام مىدهد.(سفرى كه پيغمبر اكرم در كودكى كرده،همين سفر است كه در سن پنج سالگى از مكه به مدينه رفته است.)محمد صلى الله عليه و آله با مادر و كنيز مادر برمىگردد.در بين راه مكه و مدينه،در منزلى به نام«ابواء»كه الآن هم هست،مادر او مريض مىشود،به تدريج ناتوان مىگردد و قدرت حركت را از دست مىدهد.در همان جا وفات مىكند.اين كودك خردسال مرگ مادر را در خلال مسافرت،به چشم مىبيند.مادر را در همان جا دفن مىكنند و همراه ام ايمن،اين كنيز بسيار بسيار باوفاـكه بعدها زن آزاد شدهاى بود و تا آخر عمر خدمت رسول خدا و على و فاطمه و حسن و حسين را از دست نداد،و آن روايت معروف را حضرت زينب از همين ام ايمن روايت مىكند،و در خانه اهل بيت پيامبر پير زن مجللهاى بودـبه مكه بر مىگردد.تقريبا پنجاه سال بعد از اين قضيه،حدود سال سوم هجرت بود كه پيغمبر اكرم در يكى از سفرها آمد از همين منزل ابواء عبور كند،پايين آمد.اصحاب ديدند پيغمبر بدون اينكه با كسى حرف بزند،به طرفى روانه شد .بعضى در خدمتش رفتند تا ببينند كجا مىرود.ديدند رفت و رفت،در نقطهاى نشست و شروع كرد به خواندن دعا و حمد و قل هو الله و...ولى ديدند در تأمل عميقى فرو رفت و به همان نقطه زمين توجه خاصى دارد و در حالى كه با خودش مىخواند،كم كم اشكهاى نازنينش از گوشه چشمانش جارى شد.پرسيدند:يا رسول الله!چرا مىگرييد؟فرمود:اينجا قبر مادر من است،پنجاه سال پيش من مادرم را در اينجا دفن كردم.
عبد المطلب ديگر بعد از مرگ اين مادر،تمام زندگىاش رسول اكرم شده بود،و بعد از مرگ عبد الله و عروسش آمنه،اين كودك را فوق العاده عزيز مىداشت و به فرزندانش مىگفت كه او با ديگران خيلى فرق دارد،او از طرف خدا آيندهاى دارد و شما نمىدانيد.وقتى كه مىخواست از دنيا برود،ابو طالبـكه پسر ارشد و بزرگتر و شريفتر از همه فرزندان باقيماندهاش بودـديد پدرش يك حالت اضطرابى دارد.عبد المطلب خطاب به ابو طالب گفت:من هيچ نگرانى از مردن ندارم جز يك چيز و آن سرنوشت اين كودك است.اين كودك را به چه كسى بسپارم؟آيا تو مىپذيرى؟از ناحيه من تعهد مىكنى كه كفالت او را به عهده بگيرى؟عرض كرد:بله پدر!من قول مىدهم،و كرد.بعد از آن،جناب ابو طالب،پدر بزرگوار امير المؤمنين على عليه السلام متكفل بزرگ كردن پيغمبر اكرم بود.
مسافرتها
رسول اكرم به خارج عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل از دوره رسالت و به سوريه بوده است.يك سفر در دوازده سالگى همراه عمويش ابو طالب،و سفر ديگر در بيست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى بيوه به نام خديجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج كرد.البته بعد از رسالت،در داخل عربستان مسافرتهايى كردهاند .مثلا به طائف رفتهاند،به خيبر كه شصت فرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفتهاند،به تبوك كه تقريبا مرز سوريه است و صد فرسخ تا مدينه فاصله دارد رفتهاند،ولى در ايام رسالت از جزيرة العرب هيچ خارج نشدهاند.
شغلها
پيغمبر اكرم چه شغلهايى داشته است؟جز شبانى و بازرگانى،شغل و كار ديگرى را ما از ايشان سراغ نداريم.بسيارى از پيغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مىكردهاند(حالا اين چه راز الهىاى دارد،ما درست نمىدانيم)همچنانكه موسى شبانى كرده است.پيغمبر اكرم هم قدر مسلم اين است كه شبانى مىكرده است.گوسفندانى را با خودش به صحرا مىبرده است،رعايت مىكرده و مىچرانيده و بر مىگشته است.بازرگانى هم كه كرده است.با اينكه يك سفر،سفر اولى بود كه خودش به بازرگانى مىرفت(فقط يك سفر در دوازده سالگى همراه عمويش رفته بود)آن سفر را با چنان مهارتى انجام داد كه موجب تعجب همگان شد.
سوابق
سوابق قبل از رسالت پيغمبر اكرم چه بوده است؟در ميان همه پيغمبران جهان،پيغمبر اكرم يگانه پيغمبرى است كه تاريخ كاملا مشخصى دارد.يكى از سوابق بسيار مشخص پيغمبر اكرم اين است كه امى بود،يعنى مكتب نرفته و درس نخوانده بود كه در قرآن هم از اين نكته ياد شده است.اكثر مردم آن منطقه در آن زمان امى بودند.يكى ديگر اين است كه در همه آن چهل سال قبل از بعثت،در آن محيط كه فقط و فقط محيط بت پرستى بود،او هرگز بتى را سجده نكرد.البته عده قليلىـمعروف به«حنفاء»ـكه آنها هم از سجده كردن بتها احتراز داشتهاند ولى نه از اول تا آخر عمرشان،بلكه بعدا اين فكر برايشان پيدا شد كه اين كار،كار غلطى است و از سجده كردن بتها اعراض كردند و بعضى از آنها مسيحى شدند.اما پيغمبر اكرم در همه عمرش،از اول كودكى تا آخر،هرگز اعتنايى به بت و سجده بت نكرد.اين،يكى از مشخصات ايشان است.و اگر يك بار كوچكترين تواضعى در مقابل بتى كرده بود،در دورهاى كه با بتها مبارزه مىكرد به او مىگفتند:تو خودت بودى كه يك روز در آمدى اينجا مقابل لات و هبل تواضع كردى.نه تنها بتى را سجده نكرد،بلكه در تمام دوران كودكى و جوانى،در مكه كه شهر لهو و لعب بود،به اين امور آلوده نشد.مكه دو خصوصيت داشت:يكى اينكه مركز بت پرستى عربستان بود و ديگر اينكه مركز تجارت و بازرگانى بود و سرمايه داران عرب در مكه خفته بودند و برده داران عرب در مكه بودند.اينها بردهها و كنيزها را خريد و فروش مىكردند.در نتيجه مركز عيش و نوش اعيان و اشراف هم همين شهر بود.انواع لهو و لعبها،شرابخواريها،نواختنها و رقاصيها[داير بود]به طورى كه مىرفتند كنيزهاى سپيد و زيبا را از روم(همين شام و سوريه)مىخريدند و مىآمدند در مكه به اصطلاح عشرتكده درست مىكردند و از اين عشرتكدهها استفاده مالى مىكردند كه يكى از چيزهايى كه قرآن به خاطر آن سخت به اينها مىتازد همين است،مىفرمايد :
و لا تكرهوا فتياتكم على البغاء ان اردن تحصنا . (2)
آن بيچارههاى بدبخت(كنيزها)مىخواستند عفاف خودشان را حفظ كنند،ولى اينها به اجبار اين بيچارهها را وادار به زنا مىكردند و در مقابل پولى مىگرفتند.خانههاى مكه در دو قسمت بود،در بالا و پايين شهر.بالاها را اعيان و اشراف مىنشستند و پايينها را غير اعيان و اشراف.در خانههاى اعيان و اشراف هميشه صداى تار و تنبور و بزن و بكوب و بنوش بلند بود.پيغمبر اكرم در تمام عمرش هرگز در هيچ مجلسى از اين مجالس داير مكه شركت نكرد .
در دوران قبل از رسالت،به صداقت و امانت و عقل و فطانت معروف و مشهور بود.او را به نام«محمد امين»مىخواندند.به صداقت و امانتش اعتماد فراوان داشتند.در بسيارى از كارها به عقل او اتكا مىكردند.عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود كه پيغمبر اكرم سخت به آنها مشهور بود،به طورى كه در زمان رسالت وقتى كه فرمود:آيا شما تاكنون از من سخن خلافى شنيدهايد،همه گفتند:ابدا،ما تو را به صدق و امانت مىشناسيم.
يكى از جريانهايى كه نشان دهنده عقل و فطانت ايشان است اين است كه وقتى خانه خدا را خراب كردند(ديوارهاى آن را برداشتند)تا دو مرتبه بسازند،حجر الاسود را نيز برداشتند .هنگامى كه مىخواستند دوباره آن را نصب كنند،اين قبيله مىگفت من بايد نصب كنم،آن قبيله مىگفت من بايد نصب كنم،و عن قريب بود كه زد و خورد شديدى روى دهد.پيغمبر اكرم آمد قضيه را به شكل خيلى سادهاى حل كرد.قضيه،معروف است،ديگر نمىخواهم وقت شما را بگيرم.
مسأله ديگرى كه باز در دوران قبل از رسالت ايشان هست،مسأله احساس تأييدات الهى است.پيغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت،از كودكى خودش فرمود.از جمله فرمود:من در كارهاى اينها شركت نمىكردم...گاهى هم احساس مىكردم كه گويى يك نيروى غيبى مرا تأييد مىكند.مىگويد:من هفت سالم بيشتر نبود.عبد الله بن جدعان كه يكى از اشراف مكه بود،عمارتى مىساخت.بچههاى مكه به عنوان كار ذوقى و كمك دادن به او مىرفتند از نقطهاى به نقطه ديگر سنگ حمل مىكردند .
من هم مىرفتم همين كار را مىكردم.آنها سنگها را در دامنشان مىريختند،دامنشان را بالا مىزدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت مىشد.من يك دفعه تا رفتم سنگ را در دامنم گذاشتم،مثل اينكه احساس كردم كه دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت.حس كردم كه من نبايد اين كار را كنم،با اينكه كودكى هفت ساله بودم.امام باقر عليه السلام در رواياتى،و نيز امير المؤمنين در نهج البلاغه اين مطلب را كاملا تأييد مىكنند:
«و لقد قرن الله به من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته،يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم.» (3)
امام باقر عليه السلام مىفرمايد:بودند فرشتگانى الهى كه از كودكى او را همراهى مىكردند .پيامبر مىفرمود:من گاهى سلام مىشنيدم،يك كسى به من مىگفت السلام عليك يا محمد!نگاه مىكردم،كسى را نمىديدم.گاهى با خودم فكر مىكردم شايد اين سنگ يا درخت است كه دارد به من سلام مىدهد،بعد فهميدم فرشته الهى بوده كه به من سلام مىداده است.
از جمله قضاياى قبل از رسالت ايشان،به اصطلاح متكلمين«ارهاصات»است كه همين داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار مىآيد.رؤياهاى فوق العاده عجيبى بوده كه پيغمبر اكرم مخصوصا در ايام نزديك به رسالتش مىديده است.مىگويد:من خوابهايى مىديدم كه«يأتى مثل فلق الصبح»مثل فجر،مثل صبح صادق،صادق و مطابق بود،اينچنين خوابهاى روشن مىديدم.بعضى از رؤياها از همان نوع وحى و الهام است،نه هر رؤيايى،نه رؤيايى كه از معده انسان بر مىخيزد،نه رؤيايى كه محصول عقدهها،خيالات و توهمات پيشين است.جزء اولين مراحلى كه پيغمبر اكرم براى الهام و وحى الهى در دوران قبل از رسالت طى مىكرد،ديدن رؤياهايى بود كه به تعبير خودشان مانند صبح صادق ظهور مىكرد.گاهى خود خواب براى انسان روشن نيست،پراكنده است،و گاهى خواب روشن است ولى تعبيرش صادق نيست.اما گاه خواب در نهايت روشنى است،هيچ ابهام و تاريكى و به اصطلاح آشفتگى ندارد،و بعد هم تعبيرش در نهايت وضوح و روشنايى است.
از سوابق ديگر قبل از رسالت رسول اكرم يعنى در فاصله ولادت تا بعثت،اين است كهـعرض كرديمـتا سن بيست و پنج سالگى دوبار به خارج عربستان مسافرت كرد.
پيغمبر فقير بود،از خودش نداشت يعنى به اصطلاح يك سرمايه دار نبود.هم يتيم بود،هم فقير و هم تنها.يتيم بود،خوب معلوم است،بلكه به قول نصاب لطيم هم بود يعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند.فقير بود،براى اينكه يك شخص سرمايهدارى نبود،خودش شخصا كار مىكرد و زندگى مىنمود.و تنها بود.وقتى انسان روحى پيدا مىكند و به مرحلهاى از فكر و افق فكرى و احساسات روحى و معنويات مىرسد كه خواه ناخواه ديگر با مردم زمانش تجانس ندارد،تنها مىماند.تنهايى روحى از تنهايى جسمى صد درجه بدتر است.اگر چه اين مثال خيلى رسا نيست،ولى مطلب را روشن مىكند:شما يك عالم بسيار عالم و بسيار با ايمانى را در ميان مردمى جاهل و بىايمان قرار بدهيد.و لو آن افراد پدر و مادر و برادران و اقوام نزديكش باشند،او تنهاست،يعنى پيوند جسمانى نمىتواند او را با اينها پيوند بدهد.او از نظر روحى در يك افق زندگى مىكند و اينها در افق ديگرى.گفت:«چندان كه نادان را از دانا وحشت است،دانا را صد چندان از نادان نفرت است».پيغمبر اكرم در ميان قوم خودش تنها بود،همفكر نداشت .بعد از سى سالگى در حالى كه خودش با خديجه زندگى و عائله تشكيل داده است،كودكى را در دو سالگى از پدرش مىگيرد و به خانه خودش مىآورد.كودك،على بن ابيطالب است.تا وقتى كه به رسالت مبعوث مىشود و تنهايىاش با مصاحبت وحى الهى تقريبا از بين مىرود(يعنى تا حدود دوازده سالگى اين كودك)مصاحب و همراهش فقط اين كودك است،يعنى در ميان همه مردم مكه كسى كه لياقت همفكرى و همروحى و هم افقى او را داشته باشد،غير از اين كودك نيست .خود على عليه السلام نقل مىكند كه من بچه بودم،پيغمبر وقتى به صحرا مىرفت مرا روى دوش خود سوار مىكرد و مىبرد.
در بيست و پنج سالگى،معنا خديجه از او خواستگارى مىكند.البته مرد بايد خواستگارى كند ولى اين زن شيفته خلق و خوى و معنويت و زيبايى و همه چيز حضرت رسول است،خودش افرادى را تحريك مىكند كه اين جوان را وادار كنيد!200 كه بيايد از من خواستگارى كند.مىآيند،مىفرمايد :آخر من چيزى ندارم.خلاصه به او مىگويند تو غصه اين چيزها را نخور و به او مىفهمانند كه خديجهاى كه تو مىگويى اشراف و اعيان و رجال و شخصيتها از او خواستگارى كردهاند و حاضر نشده است،خودش مىخواهد.تا بالأخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مىدهد.عجيب اين است:حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است،ديگر دنبال كار بازرگانى نمىرود .تازه دوره وحدت يعنى دوره انزوا،دوره خلوت،دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مىشود.آن حالت تنهايى يعنى آن فاصله روحىاى كه او با قوم خودش پيدا كرده است،روز به روز زيادتر مىشود .ديگر اين مكه و اجتماع مكه،گويى روحش را مىخورد.حركت مىكند تنها در كوههاى اطراف مكه (4) راه مىرود،تفكر و تدبر مىكند.خدا مىداند كه چه عالمى دارد،ما كه نمىتوانيم بفهميم .در همين وقت است كه غير از آن كودك يعنى على عليه السلام كس ديگر همراه و مصاحب او نيست .
ماه رمضان كه مىشود،در يكى از همين كوههاى اطراف مكهـكه در شمال شرقى اين شهر است و از سلسله كوههاى مكه مجزا و مخروطى شكل استـبه نام كوه«حرا»كه بعد از آن دوره آن را جبل النور(كوه نور)ناميدند،خلوت مىگزيند.
شايد خيلى از شما كه به حج مشرف شدهايد اين توفيق را پيدا كردهايد كه به كوه حرا و غار حرا برويد،و من دوبار اين توفيق نصيبم شده است و جزء آرزوهايم اين است كه مكرر در مكرر اين توفيق نصيبم بشود.براى يك آدم متوسط حد اقل يك ساعت طول مىكشد كه از پايين دامنه اين كوه به قله آن برسد،و حدود سه ربع هم طول مىكشد تا پايين بيايد.
ماه رمضان كه مىشود اصلا بكلى مكه را رها مىكند و حتى از خديجه هم دورى مىگزيند.يك توشه خيلى مختصر،آبى،نانى با خودش بر مىدارد و به كوه حرا مىرود و ظاهرا خديجه هر چند روز يك مرتبه كسى را مىفرستاد تا مقدارى آب و نان برايش ببرد.تمام اين ماه را به تنهايى در خلوت مىگذارند.البته گاهى فقط على عليه السلام در آنجا حضور داشته و شايد هميشه على عليه السلام بوده است.اين را من الآن نمىدانم.قدر مسلم اين است كه گاهى على عليه السلام بوده است،چون مىفرمايد:
و لقد جاورت رسول الله عليه السلام بحراء حين نزول الوحى.
آن ساعتى كه وحى نزول پيدا كرد من آنجا بودم.
از آن كوه پايين نمىآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مىكرد.اينكه چگونه تفكر مىكرد،چگونه به خداى خودش عشق مىورزيد و چه عوالمى را در آنجا طى مىكرد،براى ما قابل تصور نيست .على عليه السلام در اين وقت بچهاى است حد اكثر دوازده ساله.در آن ساعتى كه بر پيغمبر اكرم وحى نازل مىشود،او آنجا حاضر است.پيغمبر يك عالم ديگرى را دارد طى مىكند.هزارها مثل ما اگر در آنجا مىبودند،چيزى را در اطراف خود احساس نمىكردند ولى على عليه السلام يك دگرگونيهايى را احساس مىكند.قسمتهاى زيادى از عوالم پيغمبر را درك مىكرده است،چون مىگويد:
و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحى.
من صداى ناله شيطان را در هنگام نزول وحى شنيدم.
مثل شاگرد معنوى كه حالات روحى خودش را به استادش عرضه مىدارد،به پيغمبر عرض كرد:يا رسول الله!آن ساعتى كه وحى داشت بر شما نازل مىشد،من صداى ناله اين ملعون را شنيدم .فرمود:بلى على جان!:«انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى إلا أنك لست بنبى» (5) شاگرد من!تو آنها كه من مىشنوم مىشنوى و آنها كه من مىبينم مىبينى ولى تو پيغمبر نيستى.
اين،مختصرى بود از قضاياى مربوط به قبل از رسالت پيغمبر اكرم كه لازم مىديدم براى شما عرض كنم.
سيرى در سخنان رسول اكرم
چند سخن از سخنان اين شخصيت بزرگوار را براى شما نقل مىكنم كه خود سخنان پيغمبر معجزه استـقرآن كه سخن خداست به جاى خودـمخصوصا با توجه به سوابقى كه عرض كردم.كودكى كه سرنوشت،او را يتيم قرار داد در وقتى كه در رحم مادر بود،و لطيم قرار داد در سن پنج سالگى،دوران شيرخوارگىاش در باديه گذشته است و در مكه سرزمين اميت و بى سوادى بزرگ شده و زير دست هيچ معلم و مربىاى كار نكرده است،مسافرتهايش محدود بوده به دو سفر كوچك،آنهم سفر بازرگانى به خارج جزيرة العرب،و با هيچ فيلسوفى،حكيمى،دانشمندى برخورد نداشته است،معذلك قرآن به زبان او جارى مىشود و بر قلب مقدس او نازل مىگردد،و بعد هم سخنانى خود او مىگويد،و اين سخنان آنچنان حكيمانه است كه با سخنان تمام حكماى عالم نه تنها برابرى مىكند بلكه بر آنها برترى دارد.حالا اينكه ما مسلمانها اينقدرها عرضه اين كارها را نداريم كه سخنان او را جمع كنيم و درست پخش و تشريح نماييم،مسأله ديگرى است.
كلمات پيغمبر را در جاهاى مختلف نقل كردهاند.من مخصوصا از قديمترين منابع،قسمتى را نقل مىكنم.از قديمترين منابعى كه در دست است يا لا اقل من در دست داشتهام كتاب البيان و التبيين جاحظ است.جاحظ در نيمه دوم قرن سوم مىزيسته است،يعنى اين سخنان تقريبا در نيمه اول قرن سوم نوشته شده است.اين كتاب حتى از نظر فرنگيها و مستشرقين جزء كتابهاى بسيار معتبر است.اينها سخنانى نيست كه بگوييد بعدها نقل كردهاند،نه،در قرن سوم به صورت يك كتاب در آمده است كه البته قبل از قرن سوم هم بوده است چون جاحظ اينها را با سند نقل مىكند.
مثلا شما ببينيد در زمينه مسؤوليتهاى اجتماعى،اين شخصيت بزرگ چگونه سخن مىگويد،مىفرمايد :مردمى سوار كشتى شدند و دريايى پهناور را طى مىكردند.يك نفر را ديدند كه دارد جاى خودش را نقر مىكند يعنى سوراخ مىكند.يك نفر از اينها نرفت دست او را بگيرد.چون دستش را نگرفتند،آب وارد كشتى شد و همه آنها غرق شدند،و اين چنين است فساد.
توضيح اينكه:يك نفر در جامعه مشغول فساد مىشود،مرتكب منكرات مىشود.يكى نگاه مىكند مىگويد به من چه،ديگرى مىگويد من و او را كه در يك قبر دفن نمىكنند.فكر نمىكنند كه مثل جامعه،مثل كشتى است.اگر در يك كشتى آب وارد بشود،و لو از جايگاه يك فرد وارد بشود،تنها آن فرد را غرق نمىكند بلكه همه مسافرين را يكجا غرق مىكند.!203 آيا در باره مساوات افراد بنى آدم،سخنى از اين بالاتر مىتوان گفت:«الناس سواء كاسنان المشط» (6) .(حال من نمىدانم شانهاى را هم در آورد يا نه).شانه را نگاه كنيد،دندانههاى آن را ببينيد ببينيد آيا يكى از دندانههاى آن از دندانه ديگر بلندتر هست؟نه.انسانها مانند دندانههاى شانه برابر يكديگرند.ببينيد در آن محيط و در آن زمان،انسانى اينچنين درباره مساوات انسانها سخن مىگويد كه بعد از هزار و چهار صد سال هنوز كسى به اين خوبى سخن نگفته است!
در حجة الوداع فرياد مىزند:
«ايها الناس!ان ربكم واحد و ان اباكم واحد،كلكم لآدم و آدم من تراب،لا فضل لعربى على عجمى الا بالتقوى.» (7)
ايها الناس!پروردگار همه مردم يكى است،پدر همه مردم يكى است،همهتان فرزند آدم هستيد،آدم هم از خاك آفريده شده است.جايى باقى نمىماند كه كسى به نژاد خودش،به نسب خودش،به قوميت خودش و به اين جور حرفها افتخار كند.همه از خاك هستيم،خاك كه افتخار ندارد.پس افتخار به فضيلتهاى روحى و معنوى است،به تقواست.ملاك فضيلت فقط تقواست و غير از اين ديگر چيز ديگرى نيست.
اين حديث را كه از رسول اكرم است،از كافى نقل مىكنم:
ثلاث لا يغل عليهن قلب امرىء مسلم:اخلاص العمل لله و النصيحة لائمة المسلمين و اللزوم لجماعتهم (8) .
سه چيز است كه هرگز دل مؤمن نسبت به آنها جز اخلاص،چيز ديگرى نمىورزد(يعنى در آن سه چيز محال است خيانت كند):يكى اخلاص عمل براى خدا.(يك مؤمن در عملش ريا نمىورزد.)ديگر،خيرخواهى براى پيشوايان واقعى مسلمين(يعنى خيرخواهى در جهت خير مسلمين،ارشاد و هدايت پيشوايان در جهت خير مسلمين).سوم مسأله وحدت و اتفاق مسلمين(يعنى نفاق نورزيدن،شق عصاى مسلمين نكردن،جماعت مسلمين را متفرق نكردن).
اين جملهها را مكرر شنيدهايد:
«كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته.» (9)
«المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده.» (10) لن تقدس امة حتى يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوى غير متتعتع. (11)
هيچ ملتى به مقام قداست نمىرسد مگر آنگاه كه افراد ضعيفش بتوانند حقوقشان را از اقويا بدون لكنت زبان مطالبه كنند.
ببينيد سيرت چيست و چه مىكند؟!اصحابش نقل كردهاند كه در دوره رسالت،در سفرى خدمتشان بوديم.در منزلى پايين آمده بوديم و قرار بود كه در آنجا غذايى تهيه شود.گوسفندى آماده شده بود تا جماعت آن را ذبح كنند و از گوشت آن مثلا آبگوشتى بسازند و تغذيه كنند.يكى از اصحاب به ديگران مىگويد سر بريدن گوسفند با من،ديگرى مىگويد پوست كندن آن با من،سومى مثلا مىگويد پخت آن با من و...پيغمبر اكرم مىفرمايد جمع كردن هيزم از صحرا با من.اصحاب عرض كردند:يا رسول الله!ما خودمان افتخار اين خدمت را داريم،شما سر جاى خودتان بنشينيد،ما خودمان همه كارها را انجام مىدهيم.فرمود:بله،مىدانم،من نگفتم كه شما انجام نمىدهيد ولى مطلب چيز ديگرى است.بعد جملهاى گفت،فرمود:
ان الله يكره من عبده ان يراه متميزا بين اصحابه (12) .
خدا دوست نمىدارد كه بندهاى را در ميان بندگان ديگر ببيند كه براى خود امتياز قائل شده است.
من اگر اينجا بنشينم و فقط شما برويد كار كنيد،پس براى خودم نسبت به شما امتياز قائل شدهام.خدا دوست ندارد كه بندهاى خودش را به چنين وضعى در بياورد (13) .ببينيد چقدر عميق است!
اين مسأله به اصطلاح امروز«اعتماد به نفس»در مقابل اعتماد به انسانهاى ديگر،حرف درستى است،البته نه در مقابل اعتماد به خدا.اعتماد به نفس سخن بسيار درستى است،يعنى اتكال به انسان ديگر نداشتن،كار خود را تا جايى كه ممكن است خود انجام دادن و از احدى تقاضا نكردن.
ببينيد اين تربيتها چقدر عالى است!اين«بعثت لاتمم مكارم الاخلاق»معنىاش چيست؟باز اصحابش نقل كردهاند (14) كه در يكى از مسافرتها در منزلى فرود آمديم.همه متفرق شدند براى اينكه تجديد وضويى كنند و آماده نماز بشوند.ديديم كه پيغمبر اكرم بعد از آنكه از مركب پايين آمد،طرفى را گرفت و رفت.مقدارى كه دور شد،ناگهان برگشت.اصحاب با خود فكر مىكنند كه پيغمبر اكرم براى ما چه بازگشت؟آيا از تصميم اينكه امروز اينجا بمانيم منصرف شده است؟همه منتظرند ببينند آيا فرمان مىدهند كه حركت كنيد برويم.ولى مىبينند پيامبر چيزى نمىگويد.تا به مركبش مىرسد.بعد،از آن خورجين يا توبره روى آن،زانو بند شتر را در مىآورد،زانوى شترش را مىبندد و دوباره به همان طرف راه مىافتد.اصحاب با تعجب گفتند:پيامبر براى چنين كارى آمدى؟!اين كه كار كوچكى بود!اگر از آنجا صدا مىزد:آى فلان كس!برو زانوى شتر مرا ببند،همه با سر مىدويدند.گفتند:يا رسول الله!مىخواستيد به ما امر بفرماييد.به هر كدام ما امر مىفرموديد،با كمال افتخار اين كار را انجام مىداد.ببينيد سخن،در چه موقع و در چه محل و چقدر عالى است!فرمود:«لا يستعن احدكم من غيره و لو بقضمة من سواك»تا مىتوانيد در كارها از ديگران كمك نگيريد و لو براى خواستن يك مسواك.آن كارى را كه خودت مىتوانى انجام بدهى،خودت انجام بده.نمىگويد كمك نگير و از ديگران استمداد نكن و لو در كارى كه نمىتوانى انجام بدهى،نه،آنجا جاى استمداد است.
اگر كسى اين توفيق را پيدا كند كه سخنان رسول اكرم را از متون كتب معتبر جمع آورى كند،و هم توفيق پيدا كند كه سيره پيغمبر اكرم را به سبك سيره تحليلى از روى مدارك معتبر جمع و تجزيه و تحليل كند،آن وقت معلوم مىشود كه در همه جهان شخصيتى مانند اين شخص بزرگوار ظهور نكرده است.تمام وجود پيغمبر اعجاز است،نه فقط قرآنش اعجاز است بلكه تمام وجودش اعجاز است.عرايض خودم را با چند كلمه دعا خاتمه مىدهم:
باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله...
پروردگارا دلهاى ما را به نور ايمان منور بگردان.انوار معرفت و محبت خودت را بر دلهاى ما بتابان.ما را شناساى ذات مقدس خودت قرار بده.ما را شناساى پيغمبر بزرگوارت قرار بده .انوار محبت پيغمبر اكرمت را در دلهاى همه ما قرار بده.انوار محبت و معرفت اهل بيت پيغمبر را در دلهاى همه ما قرار بده.ما را آشنا با سيرت پيغمبر خودت و ائمه اطهار قرار بده .ما را قدردان اسلام و قرآن و اين وجودات مقدسه بفرما.اموات ما را مشمول عنايات و رحمت خودت بفرما.
و عجل فى فرج مولانا صاحب الزمان
2.صد سخن از كلمات پيامبر صلى الله عليه و آله
از كلمات كوتاه حضرت رسول (15) صلى الله عليه و آله
1.هر چه فرزند آدم پيرتر مىشود،دو صفت در او جوانتر مىگردد:حرص و آرزو.
2.دو گروه از امت من هستند كه اگر صلاح يابند،امت من صلاح مىيابد و اگر فاسد شوند،امت من فاسد مىشود:علما و حكام.
3.شما همه شبان و مسؤول نگاهبانى يكديگريد.
4.نمىتوان همه را با مال راضى كرد اما به حسن خلق،مىتوان.
5.نادارى بلاست.از آن بدتر،بيمارى تن،و از بيمارى تن دشوارتر،بيمارى دل.
6.مؤمن همواره در جستجوى حكمت است.
7.از نشر دانش نمىتوان جلو گرفت.
8.دل انسانى همچو پرى است كه در بيابان به شاخه درختى آويزان باشد،از وزش بادها دائم در انقلاب است و زير و رو مىشود.
9.مسلمان آن است كه مسلمانان از دست و زبان او در آسايش باشند.
10.رهنماى به كار نيك،خود كننده آن كار است.
11.هر دل سوختهاى را عاقبت پاداشى است.
12.بهشت زير قدمهاى مادران است.
13.در رفتار با زنان،از خدا بترسيد و آنچه درباره آنان شايد،از نيكى دريغ ننماييد.
14.پروردگار همه يكى است و پدر همه يكى.همه فرزند آدميد و آدم از خاك است.گرامىترين شما نزد خداوند پرهيزگارترين شماست.
15.از لجاج بپرهيزيد كه انگيزه آن،نادانى و حاصل آن،پشيمانى است.
16.بدترين مردم كسى است كه گناه را نبخشد و از لغزش چشم نپوشد،و باز از او بدتر كسى است كه مردم از گزند او در امان و به نيكى او اميدوار نباشند.
17.خشم مگير و اگر گرفتى،لختى در قدرت كردگار بينديش.
18.چون تو را ستايش كنند،بگو اى خدا مرا بهتر از آنچه گمان دارند بساز و آنچه را از من نمىدانند بر من ببخش و مرا مسؤول آنچه مىگويند قرار مده.
19.به صورت متملقين خاك بپاشيد.
20.اگر خدا خير بندهاى را اراده كند،نفس او را واعظ و رهبر او قرار مىدهد.
21.صبح و شامى بر مؤمن نمىگذرد مگر آنكه بر خود گمان خطا ببرد.
22.سختترين دشمن تو همانا نفس اماره است كه در ميان دو پهلوى تو جا دارد.
23.دلاورترين مردم آن است كه بر هواى نفس غالب آيد.
24.با هواى نفس خود نبرد كنيد تا مالك وجود خود گرديد.
25.خوشا به حال كسى كه توجه به عيوب خود،او را از توجه به عيوب ديگران باز دارد.
26.راستى به دل آرامش مىبخشد و از دروغ شك و پريشانى مىزايد.
27.مؤمن آسان انس مىگيرد و مأنوس ديگران مىشود.
28.مؤمنين همچو اجزاى يك بنا همديگر را نگاه مىدارند.
29.مثل مؤمنين در دوستى و علقه به يكديگر مثل پيكرى است كه چون عضوى از آن به درد بيايد،باقى اعضا به تب و بى خوابى دچار مىشوند.
30.مردم مانند دندانههاى شانه با هم برابرند.
31.دانش جويى بر هر مسلمانى واجب است.
32.فقرى سختتر از نادانى و ثروتى بالاتر از خردمندى و عبادتى والاتر از تفكر نيست.
33.از گهواره تا گور دانشجو باشيد.
34.دانش بجوييد گرچه به چنين باشد.
35.شرافت مؤمن در شب زندهدارى و عزت او در بىنيازى از ديگران است.
36.دانشمندان تشنه آموختناند.!37209.دلباختگى كر و كور مىكند.
38.دست خدا با جماعت است.
39.پرهيزگارى جان و تن را آسايش مىبخشد.
40.هر كس چهل روز به خاطر خدا زندگى كند،چشمه حكمت از دلش به زبان جارى خواهد شد.
41.با خانواده خود بسر بردن،از گوشه مسجد گرفتن،نزد خداوند پسنديدهتر است.
42.بهترين دوست شما آن است كه معايب شما را به شما بنمايد.
43.دانش را به بند نوشتن در آوريد.
44.تا دل درست نشود،ايمان درست نخواهد شد و تا زبان درست نشود،دل درست نخواهد بود.
45.تا عقل كسى را نيازمودهايد،به اسلام آوردن او وقعى نگذاريد.
46.تنها به عقل مىتوان به نيكيها رسيد.آن كه عقل ندارد از دين تهى است.
47.زيان نادانان بيش از ضررى است كه تبهكاران به دين مىرسانند.
48.هر صاحب خردى از امت مرا چهار چيز ضرورى است:گوش دادن به علم،به خاطر سپردن و منتشر ساختن دانش و بدان عمل كردن.
49.مؤمن از يك سوراخ دوبار گزيده نمىشود.
50.من براى امت خود،از بىتدبيرى بيم دارم نه از فقر.
51.خداوند زيباست و زيبايى را دوست مىدارد.
52.خداوند مؤمن صاحب حرفه را دوست دارد.
53.تملق،خوى مؤمن نيست.
54.نيرومندى به زور بازو نيست،نيرومند كسى است كه بر خشم خود غالب آيد.
55.بهترين مردم،سودمندترين آنان به حال ديگراناند.
56.بهترين خانه شما آن است كه يتيمى در آن به عزت زندگى كند.
57.چه خوب است ثروت حلال در دست مرد نيك.
58.رشته عمل،از مرگ بريده مىشود مگر به سه وسيله:خيراتى كه مستمر باشد،علمى كه همواره منفعت برساند،فرزند صالحى كه براى والدين دعاى خير كند.
59.پرستش كنندگان خدا سه گروهند:يكى آنان كه از ترس عبادت مىكنند و اين عبادت بردگان است،ديگر آنان كه به طمع پاداش عبادت مىكنند و اين عبادت مزدوران است،گروه سوم آنان كه به خاطر عشق و محبت عبادت مىكنند و اين عبادت آزادگان است.
60.سه چيز نشانه ايمان است:دستگيرى با وجود تنگدستى،از حق خود به نفع ديگرى گذشتن،به دانشجو علم آموختن.
61.دوستى خود را به دوست ظاهر كن تا رشته محبت محكمتر شود.
62.آفت دين سه چيز است:فقيه بدكار،پيشواى ظالم،مقدس نادان.
63.مردم را از دوستانشان بشناسيد،چه،انسان همخوى خود را به دوستى مىگيرد.
64.گناه پنهان به صاحب گناه زيان مىرساند،گناه آشكار به جامعه.
65.در بهبودى كار دنيا بكوشيد اما در كار آخرت چنان كنيد كه گويى فردا رفتنى باشيد.
66.روزى را در قعر زمين بجوييد.
67.چه بسا كه از خودستايى،از قدر خود مىكاهند و از فروتنى،بر مقام خود مىافزايند.
68.خدايا!فراخترين روزى مرا در پيرى و پايان زندگى كرامت فرما.
69.از جمله حقوق فرزند بر پدر اين است كه نام نيكو بر او بگذارد و نوشتن به او بياموزد و چون بالغ شد،او را همسر انتخاب كند.
70.صاحب قدرت،آن را به نفع خود به كار مىبرد.
71.سنگينترين چيزى كه در ترازوى اعمال گذارده مىشود،خوشخويى است.
72.سه امر،شايسته توجه خردمند است:بهبودى زندگانى،توشه آخرت،عيش حلال.
73.خوشا كسى كه زيادى مال را به ديگران ببخشد و زيادى سخن را براى خود نگاه دارد.
74.مرگ،ما را از هر ناصحى بىنياز مىكند.
75.اينهمه حرص حكومت و رياست و اينهمه رنج و پشيمانى در عاقبت!
76.عالم فاسد،بدترين مردم است.
77.هر جا كه بدكاران حكمروا باشند و نابخردان را گرامى بدارند،بايد منتظر بلايى بود .
78.نفرين باد بر كسى كه بار خود را به دوش ديگران بگذارد.
79.زيبايى شخص در گفتار اوست.
80.عبادت هفت گونه است كه از همه والاتر طلب روزى حلال است.!81 211.نشانه خشنودى خدا از مردمى،ارزانى قيمتها و عدالت حكومت آنهاست.
82.هر قومى شايسته حكومتى است كه دارد.
83.از ناسزا گفتن،به جز كينه مردم سودى نمىبرى.
84.پس از بت پرستيدن،آنچه به من نهى كردهاند در افتادن با مردم است.
85.كارى كه نسنجيده انجام شود،بسا كه احتمال زيان دارد.
86.آن كه از نعمت سازش با مردم محروم است،از نيكيها يكسره محروم خواهد بود.
87.از ديگران چيزى نخواهيد گرچه يك چوب مسواك باشد.
88.خداوند دوست ندارد كه بندهاى را بين يارانش با امتياز مخصوص ببيند.
89.مؤمن خندهرو و شوخ است،و منافق عبوس و خشمناك.
90.اگر فال بد زدى،به كار خود ادامه بده و اگر گمان بد بردى،فراموش كن و اگر حسود شدى،خود دار باش.
91.دست يكديگر را به دوستى بفشاريد كه كينه را از دل مىبرد.
92.هر كه صبح كند و به فكر اصلاح كار مسلمانان نباشد،مسلمان نيست.
93.خوشرويى كينه را از دل مىبرد.
94.مبادا كه ترس از مردم،شما را از گفتن حقيقت باز دارد!
95.خردمندترين مردم كسى است كه با ديگران بهتر بسازد.
96.در يك سطح زندگى كنيد تا دلهاى شما در يك سطح قرار بگيرد.با يكديگر در تماس باشيد تا به هم مهربان شويد.
97.هنگام مرگ،مردمان مىپرسند:از ثروت چه باقى گذاشته؟فرشتگان مىپرسند:از عمل نيك چه پيش فرستاده؟
98.منفورترين حلالها نزد خداوند طلاق است.
99.بهترين كار خير،اصلاح بين مردم است.
100.خدايا مرا به دانش توانگر ساز و به بردبارى زينت بخش و به پرهيزگارى گرامى بدار و به تندرستى زيبايى ده
پىنوشتها
1ـ توبه .128
2ـ نور .33
3ـ نهج البلاغه،خطبه 234(قاصعه)[و همانا خداوند از آغاز كودكى حضرت،بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را مأمور وى ساخته بود كه او را به راه مكارم و محاسن اخلاق عالم مىبرد .]
4ـ كسانى كه مشرف شدهاند مىدانند اطراف مكه همه كوه است.
5ـ نهج البلاغه صبحى صالح،خطبه .192
6ـ تحف العقول،ص 368،از امام صادق عليه السلام.
7ـ تاريخ يعقوبى،ج 2 ص 110 با كمى اختلاف.
8ـ اصول كافى،ج 1 ص .403
9ـ الجامع الصغير،ص .95
10ـ اصول كافى،ج 2 ص .234
11ـ نهج البلاغه،نامه53[بجاى«حتى يؤخذ»«لا يؤخذ»آمده است.]
12ـ هدية الأحباب،ص .277
13ـ اين داستان در كتب شيعه هست.مرحوم حاج شيخ عباس قمى(رضوان الله عليه)آن را در چندين كتاب خودش نقل كرده است.
14ـ اين را هم مرحوم حاج شيخ عباس قمى(رضوان الله عليه)نقل كرده است.البته ديگران هم نقل كردهاند.
15ـ [براى توضيح درباره اين بخش رجوع شود به صفحه 48 و49 همين كتاب.]
مجموعه آثار جلد 16 صفحه 191
استاد شهيد مرتضى مطهرى |